تبليغاتX
دفتر شعر
دفتر شعر

منوی اصلی

تقصیر تو نیست مقصر معلم دستور زبان فارسی بود: كه به من نگفت
من با هر تویی ما نمیشود.....

لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
دیگر موارد

مداد سفید
ن : دفتر شعر ت : جمعه 17 تیر1390 ز : 19:50 | +


همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد... همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}... يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند... مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد... و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

.:: ::.
امشب
ن : دفتر شعر ت : پنجشنبه 16 تیر1390 ز : 14:31 | +

از خانه بیرون می‌زنم، اما کجا امشب؟

شاید تو می‌خواهی مرا در کوچه‌ها امشب

پشت ستون سایه‌ها، روی درخت شب

می‌جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می‌دانم آری نیستی، اما نمی‌دانم

بیهوده می‌گردم بدنبالت چرا امشب؟

هرشب تو را بی‌جستجو می‌یافتم اما

نگذاشت بی‌خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه‌ای دیدم، شبیهت نیست، اما حیف

ایکاش می‌دیدم به چشمانم خطا امشب

هرشب صدای پای تو می‌آمد از هرچیز

حتی ز برگی هم نمی‌آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را، ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه‌ها را، یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی‌آرم، تو که می‌دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب

ای ماجرای شعر و شب‌های جنونم

آخر چگونه سرکنم بی‌ماجرا امشب

"محمد علی بهمنی"

.:: ::.
حال ساده
ن : دفتر شعر ت : دوشنبه 13 تیر1390 ز : 8:53 | +

حس و حال من

از تو که حرف می زنم ، همه فعلهایم ماضی اند ..
حتی ماضی ِ بعید ..
ماضی ِ خیلی خیلی بعید!
کمی نزدیکتر بنشین ،،
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است

"معصومه ناصری"

.:: ::.
این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست
ن : دفتر شعر ت : پنجشنبه 2 تیر1390 ز : 13:57 | +



این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست


نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست


آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم


دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست


حتی نفس‌های مرا از من گرفتند


من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست


دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم


که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست


باید خدا هم با خودش رو راست باشد


وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست


من می‌روم هر چند می‌دانم که دیگر


پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

 

"نجمه زارع"

.:: ::.
ایران
ن : دفتر شعر ت : دوشنبه 23 اسفند1389 ز : 16:28 | +

در کشور من ایران این قافیه زیبا نیست

حرف از گل و پروانه یا عشق به آنها نیست

دستان عطوفت هم در جوهره ما نیست

گویی که محبت هم جایش دگر اینجا نیست

در کشور من ایران این قافیه زیبا نیست

خون در رگ ما جاری، جان در بدن ما نیست

 بیچاره تن تبدار، درمان و علاجی نیست

سرد است هوای دل، سرما ز تن ما نیست

در کشور من ایران این قافیه زیبا نیست

جزر و مد دریا ها از روی مه و ماه نیست

عید است ولی انگار عیدانه مهیا نیست

نه ولوله نه شوری در حوصله ما نیست

در کشور من ایران این قافیه زیبا نیست

هر جا که بروید گل، ایران من آنجا نیست

اندیشه به دار است و پیکار هویدا نیست

پیمانه دگرگون است، خصم از پی اینجا نیست

در کشورمن ایران این شعر که زیبا نیست

ای دفتر من خاموش، جای سخن اینجا نیست

"دفتر شعر"

.:: ::.
ن : دفتر شعر ت : دوشنبه 20 دی1389 ز : 10:15 | +

شعر زیبایی از فریدون مشیری

از دل و دیده ، گرامی تر هم

آیا هست ؟

- دست ،

آری ، ز دل و دیده گرامی تر :

دست !

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل کنی از دنیا ،

دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،

دست دارد همه را زیر نگین !

سلطنت را که شنیده ست چنین ؟!

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست !

خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .

در فروبسته ترین دشواری ،

در گرانبارترین نومیدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،

دست که هست !

بیستون را یاد آر ،

دست هایت را بسپار به کار ،

کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار !

وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،

دست هایی که به هم پیوسته است !

به یقین ، هر که به هر جای ، در آید از پای

دست هایش بسته است !

دست در دست کسی ،

یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست کسی

یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست کسی داری اگر ،

دانی ، دست ،

چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند که از دست طبیب ،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،

پرچم شادی و شوق است که افراشته ای !

لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !

دست ، گنجینه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

خواه در یاری نابینایی ،

خواه در ساختن فردایی !

آنچه آتش به دلم می زند ، اینک ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم !

بار این درد و دریغ است که ما

تیرهامان به هدف نیک رسیده است ، ولی

دست هامان ، نرسیده است به هم !

.:: ::.
روز را آباد کن
ن : دفتر شعر ت : پنجشنبه 6 آبان1389 ز : 18:33 | +


در عبور باد ها فریاد را فریاد کن


در میان دشت ها از کوه ها هم یاد کن


چشمه چون طاقت ندارد از زمین بیرون شود


چشمه را دیدی ز چشمان غبار آلود ما هم یاد کن


سنگ اگر غمگین شود با شبنمی تر می شود


سنگ غمگینی بدیدی از دل ما یاد کن


مه اگر روشن شود خورشید را دیدن کند


چون به دیدار آمدی، غمگین ما را شاد کن


گل اگر بویی ندارد چاره نیست


بوی گل ها را شنیدی خالقش را یاد کن


شب به پایان می رسد روزی نمی آید ولی


اگر تو فردا می رسی آن روز را آباد کن

.:: ::.
یک رنگی را دوست دارم
ن : دفتر شعر ت : پنجشنبه 6 آبان1389 ز : 16:51 | +

در این دوگانگی مانده ام خدایا؛ انسان مساوی است با ................

کاشکی آسمان دلشان یک رنگ بیشتر نداشت ولی نه چه تصور بیهوده ای؛ مگر می شود؟؟

چه رنگارنگ اند و من چه با رنگ ها بیگانه!

گاهی باید فریاد زد و گاهی باید ساکت شد.

شاید این است واقعیت تلخ زندگی، دو رنگی که اسمش می شود زرنگی!!

و هنوز می گردم و می دانم نباید تسلیم شد شاید پیدا شود و شاید....

هر روز یک دعا دارم تا بیابم و یاد بگیرم؛ شاید بیاموزم خوبی را

هر روز به امید عبورم از این پل، از این مرز، از دورنگی

سنگین است صدای قلبم و چه سخت زندگی در میان رنگ ها!

در میان رنگارنگی انسان ها.

ذهنم درک نمی کند اینها را، نمی دانم خدا را می پرستند یا آن هم بازی است!

من یک رنگ را می شناسم؛ رنگ بی رنگی.

خسته از دنیام
ن : دفتر شعر ت : چهارشنبه 5 آبان1389 ز : 19:27 | +

ترس است در وجودم


آشفته شد سکوتم


در سرسرای احساس


دنبال چاره بودم


هر گوشه و کناری


پیدا شود وجودم


انگار قلب من مُرد


با قلب خود نبودم


رنجیده خاطرم من


داد ای خدای عالم


در آرزوی خوبم


دنبال تار و پودم


انگار مرگ خوبی است


خوبان ندیده بودم


بیهوده در گذر شد


عمری نشسته بودم


دنیای کوچک من


من خسته از تو بودم

.:: ::.
ن : دفتر شعر ت : جمعه 23 مهر1389 ز : 16:7 | +

چه رقصی می کند در شاخه های بید این خورشید


به آخر می رسد امواج دریایم، درون ساحل امید


تنک آبی که جریان دارد از کوه پریشانی


به دریا می رود تا حل شود با شادی دنیا به آسانی


اسارت داشت، نور ماه، در یک چاه ظلمانی


به ناگه آسمان غرید و ماهک را رهایی داد پنهانی


بیابان در پی باران به دنبال غزل خوانی


ندانست لاله گل می داد در این خاک پنهانی

.:: ::.
ن : دفتر شعر ت : دوشنبه 19 مهر1389 ز : 14:8 | +

:

.:: ::.
ن : دفتر شعر ت : شنبه 17 مهر1389 ز : 16:45 | +


ادامه ی مطلب
.:: ::.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به دفتر شعر مي باشد.