
باید ای دل اندکی بهتر شویم
یا نه!اصلا" آدمی دیگر شویم
از همین امروز هنگام نماز
با خدا قدری صمیمی تر شویم
سو ظن در خوبی گل ها بــد است
یادمان باشد که خوش باور شویم
مثل رویای درخت و روح گل
زیر احساسات باران تر شـویم
با همه افسردگی ،امیدوار
آتشی در زیر خاکستر شویم

خدایا
چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند
عظمت و ژرفای عشق تو را نمی شناسم
فقط می دانم
که معبود این دل خسته هستی
و اگر دیده از من بگیری خواهم مرد
خدایا دیده از من بر گرفته ای؟؟؟؟
پ.ن:جمعه ۱۰/۸/۸۷
دوستای گلم دختر خانم های عزیز روزتون مبارک
اصلا نا امید نشین کسی یادش نمونده امروز روز دختره، بهتون بر نخوره کسی بهتون تبریک نگفت بجاش من بهتون تبریک می گم لااقل شما هم به من تبریک بگین .
شاد باشین دوستای گلم
رهگذر
تا به حال از یه باغ پر از گلهای زیبا چندتا شاخه گل انتخاب کردین کار سخته مگه نه ؟
چند شاخه گل از باغ مطالبتون انتخاب کردم و اینجا گذاشتم امیدوارم عطر و رنگش لحظه هاتون را طلایی کنه

این قطعه از سروده های نورالله از بلاگ نجوای دوستی است امیدوارم شما هم از خواندن اشعار ایشون لذت ببرید و همیشه پنجره های سعادت بروتون گشوده باشه
هزار پنجره اينجا بروي من بازست
گشوده چشم من اينك به باغ آوازست
اگر چه بال شكسته ست مرغ دل به قفس
ولي به شور و نوا پر زشوق پروازست
ندانم اينهمه سوز و گداز جان از چيست
دلم اسير كدامين فسانه و راز ست
بيا و تار وجودم بلرزه آر و ببين
كه ساز خامشم با زخمه تو دمسازست
قطعه زیر از آثار استاد معیری است . شندیدن دوباره اون بعد از گذشت سالها بسیار شیرین بود باید از دوست عزیز فاطمه از بلاگ نوازش خدا تشکر ویژه داشته باشم
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، همان یک لحظه اول ، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبائی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ، زمین و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و دیوانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ،
که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ،
نه طاعت میپذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمایان ، تسبیح صد دانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ،
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه میکردم.
که می دیدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه این علم عالم سوز دم کش، بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دریای پر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ،
به عرش کبریائی ، با همه صبر خدائی ، تا که میدیدم عزیز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گردیده خواهی می فروشد.
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
چرا من جای او باشم.
همین بهتر که او خود جای خود بنشیند و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چه بودم.
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
عجب صبری خدا دارد.
از استاد معیری کرمانشاهی
این دو بیتی زیبا سروده روح الله احمدی با بلاگ سرزمین کوچک می باشد.
ای کاش کسی در دل ما مهمان بود
ای کاش طبیبیّ و مـرا درمـان بود
از کافر و بت پرست هم باکی نیست
ای کاش به راه عشقمان ایمان بود
روح الله احمدی
این یه مطلب از پستهای گذشته زهره عزیز ار بلاگ پله پله تا ملاقات خدا است .
ما همیشه صداهای بلند را می شنویم ...
پر رنگ ها را میبینیم ،
سخت ها را می خواهیم ،
غافل از اینکه خوبها آسان می آیند ،
بی رنگ می مانند و بی صدا می روند
حواستون به خوبهای زندگی تون باشه.

زندگی فرصت عشقه من و تو دل به کی بستیم
توی سرسام و تب عشق ما به دنبال چی هستیم
این بیت را زیاد می شنوم به میمنت رادیو و راننده تاکسی های اهل رادیو
خیلی پیش می یاد که نشستم توی تاکسی و مثل همیشه به انبوه آدم ها توی خیابون فکر می کنم و اینکه هر کدومشون دارن یه چیز با خودشون و خداشون زمزمه می کنند و خدا چقدر حواسش به همه هست که حتی یکی را هم بی توجه رها نکنه و تو بحر این افکار هستم که گوینده رادیو با این بیت عجیب تکونم می ده.
ما به دنبال چی هستیم

مهربانم، ای خوب
یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا
بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی
دلش از دوری تو دلگیر است
مهربانم ای خوب
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته ، بر درمانده
و شب و روز دعایش این است
زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد
مهربانم ای خوب
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را
همه هستی و رویایش را
به شکوفایی احساس تو پیوند زده
و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد
مهربانم ای خوب
یک نفر هست که با تو
تک و تنها با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور
پراحساس و خیال است و سرور
مهربانم این بار یاد قلبت باشد
یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی
عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با او اوج مي گيرد.
عشق در غالب دل ها ، در شكل ها و رنگهاي تقريبا مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها بر خلاف غريزه ها هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش را دارد مي توان گفت : كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .
عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور مي گويد شما بيست سال سن بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد .
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و تنها با بيم و اميد و اضطراب و ديدار وپرهيز زنده و نيرومند مي ماند . اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است . دنيايش دنياي ديگري است . عشق جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست يك خود جوششي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي مي لغزد و يا همواره يك جانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه نا همانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنايي آن ، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنايي پس از عشق درد كوچكي نيست .
اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ، و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند ، و پس از آشنا شدن است كه خودماني مي شوند . دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه بسادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد . و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي ايمان در برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا بلرزه مي آورد .
عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست . اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد .
«دکتر علي شريعتي»

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم گوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ بی پروای بازیگوش
که دم گرم چموشش را سخت در گلویم بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
دکتر علی شریعتی

اين داستان به اواخر قرن 15 بر مي گردد.
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 بجه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت مي كنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...
بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر، قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري مي شود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا كننده" ناميدند.
اگر زماني اين اثر خارق العاده را مشاهده كرديد، انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه روياهاي ما با حمايت ديگران تحقق مي يابند.
یاد مان نرود کسانی بودند که نردبان ما شده اند قدر دانشان باشیم.
سلام زندگی
بعد اتفاق هفته قبل احساسم نسبت به مرگ تغییر کرد دیگه بعید و دور نیست ممکنه در یه چشم به هم زدن با یه حادثه که حتی فکرش را نمی کنی مرگت سر برسه شرح اتفاق هفته پیش بمان که خیلی طولانیه اما این اتفاق باعث شد با خودم فکر کنم از چند نفر باید تشکر کنم و به چند نفر یه معذرت خواهی بدهکارم
بیشترشون را دیگه نمی بینم یا اگه می بینم روم نمی شه ازشون معذرت بخوام اینجا می نویسم شاید یه روز گذارشون به کوچه ما هم افتاد و حرف هام بی فایده نبود.
اول اونهای که یه تشکر ازم طلب دارن
خدای خوبم اولیشه که بهم حق حیات داد و اجازه و اختیار ، تا بتونم انتخاب کنم که خوب باشم یا بد. و من چقدر نا سپاس می تونم باشم اگه قدر ندونم.
والدینم نفرات بعدی هستند که باید ازشون تشکر کنم به خاطر همه زحمات شون . و یه تشکر مخصوص از مادر عزیزم برای همه لحظه هایی که برام دوست بود و معلم و همراه .
و نجمه عزیز دوست دوران کودکی ، نو جوانی ، و جوانیم به خاطر همیشه که هم پام بود برای همه راهنمایی هاش بخاطر حرف هاش که همیشه 10 سالی بیشتر از سن و سالش بود
و فاطمه مهربانم بابت آرامشی که به من هدیه داد .
و خانم مظفری معلم سال سوم دبستان خانم اورئی سال سوم راهنمایی و آقای نعمتی سال سوم دبیرستان بهترین دبیرهایی که داشتم کسانی که کمک ام کردند تا از درس خوندن لذت ببرم.
و آقای کاملیان کسی که درهای جدیدی از معرفت را بروی من گشود.
و همه دوستانی که به من افتخار دوستی دادند...
و اما اونهایی که یه معذرت بهشوم بدهکارم.
اول از همه خانم حاجتی دبیر زبان سال سوم راهنمایی :شما اونقدر بزرگ وار بودید که حتی وقتی فهمیدید به چه کسی تشبیه تون کردم به روم نیاوردید. منو ببخشید و بذارید به حساب شیطنت اون دوران ولی خدایش شبیه شما بود مگه منه؟ کاش یه روز ببینمتون و یه جوری زبونی ازتون معذرت بخوام.
و مادرم بابت حرفی که نباید می گفتم و گفتم و حالا بد این همه سال هنوز نمی تونم خودم را ببخشم با اینکه خودت بارها گفتی که منو بخشیدی.
و خیلی از دوستان و همکلاس ها و آشنایان بابت زمانی که دانسته یا ندانسته باعث رنجششون شودم . و بخصوص همکلاس هایی که زبانه شعله خشمی که اساتید روشن می کردند دامان اونها را می گرفت واقعا معذرت می خوم به خدا قسم روم نمی شه معذرت بخوام و گرنه صد دفعه پیش از این معذرت خواهی می کردم .
امید وارم لیست افرادی که باید ازشون معذرت خواهی کنم طولانی تر از این نشه.
رهگذر 13/7/87

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن ها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال های قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل" معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است." معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: "مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر رايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد."
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد."
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به "آموز زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: "دکتر تئودور استودارد " ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: "خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم."
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: "تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم."
بد نيست بدانيد که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.
همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.
پ ن: منبع یادداشتهای یک مهندس

سلام آقا
خواستم چند خطی برایتان بنویسم و بگویم دنیایی تشکر به شما بدهکاره بخاطر روزهایی که صدایم در انتهای اندوه به نام شما متصل می شود و شما چه آگاهید از خواسته های زمینی این انسان!!!؟
ادعای بزرگی بود؛ انسان بودنم. مرا ببخشید مدعی جانشینی خدا شدم. غرضی نبود باز هم نادانی من است ، مثل همیشه که نادانی آدم گونه ام مرا وا می دارد گوش به فرمان موجودی مترود باشم.
آقا امشب دعا کنید این بشر انسان شود تا پایان پذیرد این همه سال انتظار دیدنتان .
یخچال سر از ییلاقات منطقه هزارجریب مازندران
50 ، 60کیلومتر که از بهشهر به سمت قله برونی به منطقه هزار جریب می رسی

این هم جاده اشه
وقتی به جایی رسیدی که ابرها را می تونی با دستات بگیری ماشین متوقف می کنی بقیه را پیاده باید بری .
بهش می گن یخچال سر واسه اینکه اون قدیما که مردم تو خونه شون یخچال و فریزر نداشتن تو قله کوه یه چاله عمیق کنده بودن و زمستون توش برف جمع می کردن تابستون از این برفا که شده بودن یخ استفاده می کردن . این چاله حالا شده تالاب متاسفانه ازش عکسی ندارم.

راستی یه چشمه آب معدنی هم داره
درکل خوش می گذره هر کی رفت جای ما هم یه نفس عمیق بکشه

این هم ابرهایی که با زمین فاصله ای ندارن
شاد باشید

فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد:
- پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد.
- برندههاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.
- آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟
- آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.
نمي توانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟
نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد.
روزهاي تشويق به پايان ميرسد!
نشانهاي افتخار خاك مي گيرند!
برندگان به زودي فراموش ميشوند!
اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:
- نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بودهاند ، بگوييد.
- سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.
- افرادي كه با مهربانيهايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيدهاند، به ياد بياوريد.
- پنج نفر را كه از هم صحبتي با آنها لذت ميبريد، نام ببريد.
حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟
افرادي كه به زندگي شما معني بخشيدهاند، ارتباطي با "ترينها" ندارند،
ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبردهاند، ...
آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند،
همانهايي كه در همه شرايط، كنار شما ميمانند .
كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است. و شما در كدام ليست قرار داريد؟ نميدانيد؟

سلام دوستان
ما یه ختم قرآن گذاشتیم برای سلامتی آقا امام زمان هر کی مایله شرکت کنه می تونه از جزء ۱۷ به بعد را انتخاب کنه و در نظرات بذاره
موفق باشید

به لبه پرتگاه که رسیدیم گفت بپر گفتم می افتم
- بپر
- می میرم
- من دستت را می گیرم
- اگه محکم نگیری می افتم اگه ول کنی پرت می شم
- اعتماد کن
ولی من نپریدم
اون نا امید پرید ، پرواز کرد
حالا من موندم و این همه حیوان درنده و یه پرتگاه عمیق و دستهایی تو هوا
الان همان زمان است که به خدا اعتماد کنید
![]()
گه احرام،روز عید قربان سخن می گفت با خود کعبه،زینسان
که من،مرآت نور ذوالجلالم عروس پرده بزم وصالم
مرا دست خلیل الله بر افرشت خداوندم عزیز و نامور داشت
نباشد هیچ در خطه خاک مکانی همچو من، فرخنده و پاک
بسی سر گشته اخلاص داریم بسی قربانیان خاص داریم
چراغ این همه پروانه، مائیم خداوند جهان را خانه مائیم
در اینجا بس شهان افسر نهادند بسی گردن فرازان ،سر نهادند
بسی گوهر ز بام آویختندم بسی گنجینه،در پا ریختندم
بصورت قبله آزادگانیم بمعنی، حامی افتادگانیم
کتاب عشق را،جز یک ورق نیست درآن هم نکته ای جز نام حق نیست
«اناالحق» می زنند اینجا،در و بام ستایش می کنند، اجسام و اجرام
بلندی را ،کمال از درگه ماست پر روح الامین، فرش ره ماست
خوش آن استاد،کاین آب وگل آمیخت خوش آن معمار،کاین طرح نکو ریخت
مرا زین حال بس نام آوری هاست بگردون بلندم،بر تریهاست
بدو خندید دل ،آهسته کای دوست ز نیکان،خود پسندیدن نه نیکوست
چنان رانی سخن زین توده گل که گوئی فارغی از کعبه دل
ترا چیزی برون از آب وگل نیست مبارک کعبه ای مانند دل نیست
ترا گر ساخت ابراهیم آذر مرا بفراشت دست حی داور
ترا گر آب و رنگ از خاک وسنگ است مرا از پرتو جان آب و رنگ است
ترا گر بنده ای بنهاد بنیاد مرا معمار هستی،کرد آباد
در اینجا نیست شمعی جز رخ دوست و گر هست،انعکاس چهره اوست
بظاهر ملک تن را پادشائیم بمعنی ،خانه خاص خدائیم
چه محرابی است از دل با صفا تر چه قندیلی است از جان روشنا تر
خوش آنکس کز سر صدق و نیازی کند در سجده گاه دل؛ نمازی
کسی کاو کعبه دل پاک دارد کجا ز آلودگی ها باک دارد
«پروین اعتصامی»

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید
باز روشن شود زود
تنها فراموش مکن این حقیقتی است:
بارانی باید،تا که رنگین کمان بر آید
و لیموهایی ترش که شربتی گوارا فراهم شود
و گاه روزهایی در زحمت
تا که از ما،انسانهایی تواناتر سازد
خورشید دوباره خواهد درخشید زود
خواهی دید
«کولین مک کارتی»

روزی کشور انگلستان اقدام به واردات قورباغه میکند و یک شرکت ایرانی هم هزار عدد قورباغه به آن کشور میفرستد. در فرودگاه نماینده شرکت انگلیسی مشاهده میکند که درب جعبه حاوی قورباغه های ایرانی باز است و از مسؤول تحویلدهی سؤال میکند که آیا تعداد آنها درست است یا خیر. مرد ایرانی پاسخ میدهد که میتوانید آنها را بشمارید.
مرد انگلیسی پس از اطمینان از صحیح بودن تعداد قورباغه ها، با تعجب میپرسد که چطور حتی یک قورباغه هم در طول مسیر از جعبه بیرون نپریده است که در پاسخ میشنود:
« اولا هیچ کدام از قورباغه های ایرانی حال پریدن ندارند، ثانیا اگر احیانا قورباغه ای هم قصد پریدن کند، سایر قورباغه ها، پاهای او را میگیرند و به پایین میکشند!!».


